محل تبلیغات شما

‍ گویند، مردی دو دختر داشت؛
یکی را به یک کشاورز و دیگری را به یک کوزه گر شوهر داد.

چندی بعد همسرش به او گفت : 
ای مرد سری به دخترانت بزن واحوال آنها را جویا شو!
مرد نیز اول به خانه کشاوز رفت وجویای احوال شد؛ دخترک گفت که زمین را شخم کرده و بذر پاشیده ایم اگر باران ببارد خیلی خوبست اما اگر نبارد بدبختیم.

مرد به خانه کوزه گر رفت، دخترک گفت کوزها را ساخته ایم و در آفتاب چیده ایم اگر باران ببارد بدبختیم و اگر نبارد خوبست.

مرد به خانه خود برگشت همسرش از اوضاع پرسید مرد گفت: 
چه باران بیاید وچه باران نیاید ما بدبختیم!!!

حالا حکایت امروز ماست؛
باران ببارد خيلی ها بی خانمان میشوند و خواب ندارد؛ و اگر نبارد خيلی ها آب و غذا ندارند .                                                        

  

حکایتی زیبا درباره ی جهل

حکایت زیبای دیگر(کمک کردن به فرد نالایق)

حکایت جالب در مورد حق الناس

  ,مرد ,باران ,ایم ,نبارد ,بدبختیم ,    ,اگر نبارد ,به خانه ,کوزه گر ,باران ببارد

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

نمایندگی رسمی مبین نت در ساری انشاء ستاره سهيل در كوير تنهايي شهر راور نشاط و شادی و امنیت | سیده شنو علوی